زمان زیادی گذشت تا دریافتم چه حجمی از دانسته هایم غلط
بود. چه وسعتی از قطعیاتم سست ترین نظریه های شخصی بود و چارچوب تغییر ناپذیری که
برای خودم تعریف کرده بودم، صرفن یک نگاه غیرجامع و محدود از دریچه چشمانم بود.
اما سال ها با همین باورهای نامطمئن زیسته
پیش چشم پزشک رفته بودم... سه-چهار روز قبل از شروع ماه مبارک. بالاتفاق مشخص شد چشمانم دچار یک مسئله حائز اهمیت شده که علتی پشتش نیست.. گفت "توی سرشت شماست، مثل لاغر بودن" .... بعدتر فکر کردم بعضی چیزها - مثل مشکل چشمم یا لاغری- توی سرشت من تعریف شده..
می دانم باید بنویسم. از یک جا، یک نقطه. از ابتدای یک سطر را بگیرم و همین طور بروم جلو. فکرنکنم به خواننده مطلب. فکر نکنم مگر بیکار است کسی که تراوشات ذهن من را بخواند. فکر نکنم که جامعه در سراشیبی انحطاطِ ما را چه به خواندنِ متنی یا وقت گذاشتن برای ت
از آخرین باری که عمیقن احساس خوشبختی کردم، سه سال و چهار
ماه می گذرد. شبی که آن فرد دوست داشتنی –به اعتبار عقل آن روزهام- توی یک پیام کوتاه چند خطی،
درخواست آشنایی داد. آن شب خوشبخت ترین آدمِ زیسته روی زمین بودم. اما فقط همان
شب... خدا نخواسته بود ما
نمیدانم دقیقن از چه زمانی بود که رفتم بالای یک تپه نه
چندان مرتفع، و شروع کردم به نظاره ی آدم ها از دور . از چنبره روابط بیرون آمدم و
یکی دو دوستِ خیلی دلی را برگزیدم صرفن برای زیر سوال نبردنِ توانایی روابط
اجتماعی ام. با بقیه آدم ها هم بودم، در محدو
از سال 88 به این سمت، هیچ وقت تلاش نکردم حرف های این به
اصطلاح بچه حزب اللهی های سیاست را درک کنم. جوری بی صدا روزنامه ای که از آن آنان
باشد و شبکه ای که سخنرانش، بلندگوی آنان باشد و سایتی که قلمش، دغدغه آنان را
روایت کند کنار گذاشته ام که احساس میکن